قرن ما با سیاهی روشن سوز خود روی همۀ قرون سیاه را سپید کرده است!
وحشت فردای نگران ، نگرانی فردای وحشت ، طپش قلب فرزندان امروز را دیوانه کرده !
پروردگارا ؛ فردای فرزندان ما را از چنگ امروز سیاه نجات ده !
دلم میسوزد...
باور کنید دلم برای کودکان امروز که بناست پدران فردا باشند میسوزد ! دلهره ای سرسام آور ، لبان تشنۀ آرزوهای انسانی مرا از ترس جنونی که گریبانگیر این قرن سیاه شده ، بلبلان یخ بستۀ مرگ میزدود...!
من مثل همۀ فرزندان دیروز ، مثل همۀ پدران امروز نگران فردای وحشتباری هستم که ساحل دریای کودکی فرزندان امروز است...!
نه آنقدر احمقم که نابینائی را بینائی ترجیح دهم تا از دیدن این همه مصیبت که دامن بشر قرن ما را چسبیده است یک بار برای همیشه وا رهم !
اگر قدرت تحمل حماقت را داشتم دو چشم همه جا بین خود را با دو چنگ استخوانی از حدقه بیرون میکشیدم و به جایشان دو چوبۀ دار ترحم ناپذیر میکاشتم ، و بر گردن تا خوردۀ یکی از آنها سرنوشت فردای فرزندان قرن ما را و بر گردن دیگری سرگذشت پدران امروزی را به دار میکشیدم...!
اما چکار کنم ؟! این گناه من نیست ، گناه حقیقت رنج زندگیست که نمیگذارد من با کمال حماقت کور شوم تا نبینم ؛ و بنابراین میبینم...!
در یک سو
می بینم که گروهی دیوانۀ زنجیر گسسته ؛ که حقیقت درخشندگی آفتاب ، کمر ابرهای آسمان تخیلات پوچشان را شکسته بنام (ارتش سری) فرزندان بی گناه یک کشور مسلمان را دسته دسته خوراک نیمه شب گرسنگی مرگ میکنند ! و اشک سرگردان جمیله ها توشۀ سفر آخرین این فرزندان عشق آفرین است...!
و سوی دیگر
می بینم موجود شبه آدمی بنام (سالازار) که سرتاسر حکومت مسخره اش ارزش حتی یک پرتغال لبنانی را ندارد در جنگلهای گمنام (آنگولا) از لاشۀ هزاران سیه پوست سیه روزگار ، جنگل خوابیده می آفریند تا سمفونی رگبار مسلسلها برغم خودش مزۀ شراب سر مستیهای حکومت یک تنه اش باشد...!
و کمی آنطرفتر
دستها را می بینم !
دستهای پر از طلا
دستهای پر از بلا
و تراژدی وحشتناک خلقت ، قلب آزرده ام را پارچه پارچه فرو میریزد ! و احساس میکنم که برغم همه و هر چه دربارۀ عظمت انسان در طی قرون فراموش شده گفته اند و نوشته اند ، در این قرن احمق پول آنچنان بر چمنها و دمنهای بهار اوج انسانیت ، سایه گسترده است که تصورش حتی برای همۀ پیغمبران خدا ، همۀ پیامبران بندگان بیگناه خدا محال است...!
و در سیاهی سایۀ پول ، شرافت انسانی خود انسان لال است ! تصمیم میگیرم ؛ علیرغم حماقتی که ندارم دو چشم همه جا بین خود را وحشیانه کور کنم...!
اما چکار کنم ؟ که بلافاصله پس از اخذ این تصمیم ندامتی تحمل ناپذیر بر خمیدگی دوشهای ورشکسته ام سنگینی میکند !
چرا نبینم ؟!
پل رابسون را چرا نبینم ؟ که با طنین آفرینندۀ موسیقی ، پیام دوستی ملل و اقوام را بخاطر خدای عشقها ، خدای اشکها ، خدای آدمها ، سبزه ها و سنگها به گوش بشریت سرسام گرفته میرساند ؛ تا اظطراب فردای جنگ هسته ای ، قلوب فرزندان ما را نلرزاند...!
چرا نبینم ؟
برتر اندراسل انسان بزرگ این قرن تبهکار را چرا نبینم ؟ که بخاطر فردای بشر ، اینچنین یکپارچه و خستگی ناپذیر و شوریده سر تلاش میکند تا مرگ سیاهی دوران را اندکی با سپیدی موهای خود التیام دهد...!
نه ! باید ببینم...
هم سالازار خونخوار را
هم برتر اندراسل انسان را !
باید ببینم...!
میدانم ؛ تصدیق میکنم که باید دید ! اما ... افسوس
اشکهایی که در گوشه و کنار دیدگانم لنگر انداخته ، خونین تر از آنند که بتوان از پس پرده شان چیزی دید...!
و این اشکها ؛ زائیدۀقلب من نیستند ! این اشکها سایۀ اشکهای فرو نریختۀ هموطنان من است ! آن قسمت از هموطنان من که در چند روز اخیر سیل حتی نعمت گریستن را بر آنها ارزانی ندانست...!
پروردگارا ؛
سیلابها از چپ و راست دنیای ما را به نابودی تهدید میکنند !
سیل آب
سیل بمب
سیل فقر !
بشر قرن ما را از امواج این سیلها نجات ده...!
آه پروردگار ؛
از تو مسئلت میدارم به نام خودت ، به نام خدا برای همیشه ابناء بشر را از این سیلابها نجات بده...!
این دعای همۀ شما نیست ؟! چرا...!

(1).jpg)

